منطقه امن

 

بغض

نفسم نه میره بالا ،نه میاد پایین .نه اینکه فکر کنی مردم .

ته گلوم درد میکنه ،نه اینکه فکر کنی گلودرد دارم .

اینجا ،درست اینجا ،توی گلوم یه چیز سفت ،قلمبه گیر کرده ،

یه چیزی... مثل ....مثل ....

بغض

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥ - افسانه

هر جور که تو دوست داشته باشی

زن سی و چند ساله بود و زیبا ، همون جور که تو دوست داشتی .

زن در زیباترین هیات خود ظاهر شده بود ، هیات  عاشق، آخه  سالها بود که از هیات معشوق خارج شده بود .

موهای بلند و خوشرنگش را جوری درست کرده بود که تو دوست داشتی .

با همان پیراهن حریر صورتی با یقه خز صورتی  که تو دوست داشتی .

کنار رزهای قرمز، که تو آورده بودی نشسته بود و در سکوت به تو خیره شده بود،  با همون چشم هایی که تو دوست داشتی .

 

و تو  مغرور و خودشیفته روی مبل نشسته بودی، حرف حرف خودت بود،  حق حق خودت بود،  همه چی تو بودی ، همون جور که تو دوست داشتی .

من در سکوت به عشق، به آینده  ، به سال های دراز خوشبختی در کنار هم می اندیشیدم  و به نی نی کوچولوی درونم که قرار بود اسمش روآهو بگذاریم  می اندیشیدم.

من به تو می اندیشیدم ، همون جور که تو دوست داشتی .

و تو در سکوت به آخرین روزها ،به یک بهانه برای جنجال و به اینکه چه جوری منو راضی به سقوط آهو کوچولو بکنی می اندیشیدی ، تو به رفتن می اندیشیدی .

تو به خودت می اندیشیدی و به رویاهای شخصیت ، همون جور که تو دوست داشتی .

آخرین والنتاینی که باهم بودیم ۲۵ بهمن ۱۳۸۴همونطور گذشت که تو دوست داشتی  ...

نمی توان انکار کرد هنوز هم دوستت دارم  . هنوز هم تو مرد زندگی من و رویاهای من هستی . تو تمام زندگی من هستی  .اگر برگردی شور عشق و زندگی رو از سر می گیرم ،همون جور که تو دوست داشتی.

  فقط برگرد ،  هرجور که تو دوست داری ....

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥ - افسانه

به بهانه آرين کوچولو

چند روز پیش ،دوست خوبم خانم سارا شریف ،یه وبلاگ دردناک بهم معرفی کرد :

آرین  با آدرس http://aryanrahbari.blogspot.com/ 

که بی اغراق این چند روز خیلی بهش فکر کردم ،

اگه دوست دارین فاصله یه اپسیلن بین مرگ و زندگی و فاصله بین خوشبختی و بدبختی  رو لمس کنین ،یه سری به این آدرس بزنین .

اگه دوست دارین برای یه روح کوچولو طلب شادی کنین ،یه سری به این آدرس بزنین .

چه زود دیر میشه !

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥ - افسانه

زود دیر میشه !

اتوبان مدرس رو که میری بالا  همچنان که میری بالاتر مدل تبلیغات بیلبوردها کم کم رنگ عوض میکنه :

تبلیغ گوشی نوکیا ،طلا و جواهر مرسده ،ا جنرال ،صدای من از همه بهتره ،هیتاچی ،مار کهای آنچنانی ساعت و...

ولی یه حرف ناب هست که هم اول اتوبان مدرس (یه کمی بالاتر از هفت تیر) و هم آخر اتوبان (نزدیکی های پارک وی )با یه فونت قشنگ ،رنگ سفید ،توی زمینه قرمز نوشته .دیدین ؟

زود دیر میشه !

انقدر این تیکه حرف ناب به دلم نشسته که این روزا شده ورد زبونم ،واسه دوستام هم smsزدم .حالا

 کاری ندارم تبلیغ چیه ؟شاید ۲ روز دیگه معلوم شد که مثلا تبلیغ پفک نمکی یا آبمیوه !!!!بوده .

ولی انقدر واسه من بار مثبت و معنوی داشته و هر وقت که بهش فکر میکنم انقدر زود زود داره دیر میشه که نگو !

چرا معطلی زود دیر میشه !

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥ - افسانه

تب

تب دارم .

یک روز کامل استراحت در رختخواب .

از پنجره کوچک اتاق تنهایی آسمان نگاه کردم  ، ابر شمردم و ستاره چیدم .

و تبلور مهر مادری در کاسه آ ش داغ  ، لیوان آبمیوه ،دستمال خنک بر پیشانی و دست نوازش بر پوست داغ و تبدارم .

خدایا ،سایه مادرم رو برسرم جاری نگهدار ،جاری تا ابد .

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٥ - افسانه

چشم انتظاری

رفته بودم کیش ،یه سفر  کوتاه سه روزه .

شش نفر بودیم ،همه خانم ،مامان و عمه و دخترا ،

شب اول که رسیدیم ،تا نیمه های شب خوابم نمی برد ،یه حالی داشتم  که داشتم حست میکردم ،حس میکردم خیلی نزدیکی ،خیلی نزدیک ،بعید نبود تو هم اونجا باشی ،همه اش در سفری ،کیش رو هم زیاد دو ست داری ،

پنج شنبه تموم مدت چشمام دنبالت  می گشت ،توی رستوران هتل ، توی خیابون ،کنار ساحل ،توی مراکز خرید ،

جمعه کمی فراموشت کردم ،داشتیم همه باهم اطراف هتل پیاده روی می کردیم و می گفتیم واسه سوغاتی برای کی چی ببریم ،حیوونی مامان ،یهو اسم تورو آورد و پرسید که برای تو چی می گیرم ؟

همه ساکت شدن ،اولش به روی خودشون نیاوردن ،بعد مامانم گفت لعنت به این آدم که زندگی دخترمو تباه کرد ،هرکی یه فحشی نثارت کرد ،بازم یادت افتادم .

شنبه توی هواپیما بازم حست می کردم ،برمیگشتم به صندلی های پشت نگاه می کردم ،

رسیدیم تهران ،توی سالن که منتظر چمدون ها بودیم ،بازم دنبالت می گشتم ،پرواز ها کیش ،اصفهان و اهواز بود .

یهو  یکی از مانیتورها پرواز کرمان رو نشون داد ،جماعت کرمونی ریختن که چمدون ها شون رو بگیرن ،گفتم خودشه بعد سه روز حس عجیب و غریب باید اینجا توی فرودگاه ببینمش .

حواسم به بارهای خودمون نبود ،به سمت پرواز کرمان نگاه میکردم ،

بار ما یه دور خورد ،به روی خودم نیاوردم ،نیومدی ،رفتیم ،شوهر عمه ام و برادرم اومده بودن دنبالمون ،رفتیم ،باز هم دنبالت می گشتم .

نبودی ،نیستی و نخواهی بود .

باید به نبودنت عادت کنم ،

عمه می گفت وقتی به خاطرات خوشم با تو فکر می کنم ،زود فکرمو شیفت کنم به خاطرات بدت ،

آره این کارو کردم ،فکر می کنم تب دارم ،تب کردم ،

تب کردن رو دوست دارم ،می تونم به بهانه تب بیشتر توی تختخواب باشم ،وقتی تب می کنم تموم تنم داغه ولی دست و پام سرده،

وقتی توبودی تموم تنم و دست وپام داغ بود ،

فکر کنم دارم فراموشش می کنم ؟؟

نه ؟ 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٥ - افسانه

ذوب خورشید

میگم دیدین گاهی آدم خیلی حالش بده ،خیلی شاکی شده ،چرخ روزگارش هم نمی چرخه ،انتظار هیچ اتفاق خوبی رو هم نداره،یهویی یه پیغام از غیب براش میرسه ؟

دیشب از اون شب های  اشک و تنهایی بود که این sms رو پانته آ  برام فرستاد :

 کسی که تمام شب را برای از دست دادن خورشید ،اشک بریزد ،لذت دیدن ستاره ها را هم از دست میدهد .(شکسپیر)

بعدش یه حال خوبی بهم دست داد ،احساس کردم که خدا هنوز فراموشم نکرده ،هنوز درهای رابطه رو نبسته ،تصمیم گرفتم که واسه  خورشیدی که ذوب شد و رفت یک لحظه هم اشک نریزم (تازه گاهی فکر میکنم که زهیر ،خورشید واقعی نبود ،یه تکه یخ بود که از عشق و گرما و صفای من جون میگرفت ).

زهیر جون دفعه چندم شد که می خوام فراموشت کنم ؟

این دفعه فرق میکنه .

این دفعه می تونم ...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٥ - افسانه

عزادارن حسینی

میگه:" بیا این شبا بریم مراسم عزاداری ،یه چادر مشکی هم سر می کنیم ،میریم یه محله ایی که نشناسنمون ،چادر و می کشیم رو سرمون و فریاد می زنیم ،هق هق میکنیم ،با صدای بلند خدا رو صدا می کنیم و حسین (ع ) رو واسطه قرار میدیم ،

بیا بریم همه دارن عزاداری می کنن ،بهمون دیگه گیر نمیدن که چی شده دارین گریه می کنین ."

شایدم رفتیم ،آخه من خسته شدم ، از بس که توی حموم و با سر توی بالش زار زدم و بی صدا خدایا خدایا کردم .

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥ - افسانه

مداد پاک کن زندگی

سریال زیر تیغ رو می بینین ؟

یه جاش پرویز پرستویی میگه :

"کاشکی ،ته مداد زندگی ما هم پاک کن داشت ،اونوقت  اشتباهامو پاک میکردم و  اونا رو دوباره از اول می نوشتم ."

به خدا قسم که اگه ته مداد زندگی من پاک کن  داشت ،تورو کامل کامل کامل از صفحه زندگیم پاک میکردم ،

کاش .

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥ - افسانه